خیلی از مردهای متاهل ،خارج از محدوده تاهلشون شیطنت میکنن اما من “مادر قح.به” رو نثار اونایی شون میکنم که علاوه بردو.لشون ،دلشون رو هم میبرن شیطونی.
در حالی که داد میزد و میگفت: اه،همه کار هام رو باید خودم بکنم،به سمت توالت روانه شد.
نوشته شده در حالا هر چیز شعری | 6 دیدگاه »
مردها ،یا مهربان و صادق و وفادار اند ، یا سکسی.
نوشته شده در حالا هر چیز شعری | 13 دیدگاه »
یکی که ایستاده روبروی من، خونسرده و مهربون ودر حالیکه دستهاش توی جیبشه،تو چشمام نگاه میکنه و میگه: هی دختر،من هوات رو دارم،نمیزارم بیفتی….. و من میفتم ،چون حتی به این فکر نکرده که برای گرفتن من ،باید دستهاش رو از تو جیبش در بیاره.
توصیف من از آدم
نوشته شده در حالا هر چیز شعری | 3 دیدگاه »
منشی سی و هفت سالشه.زیادی حرف میزنه. پدر و مادرش سالها پیش مردن و منشی پای خانواده و توله خواهرش (که اون هم مرده) عمرش را گذاشته. امروز از صبح ساکت نشسته. میپرسم چه خبر؟ بغض می کنه. دوست پسر منشی بیست و پنج سالشه. از اون تخم جن هاست. دو ساله منشی روبا تلفن و ماهی یک شب دیدار یک لنگه پا نگه داشته. دیشب منشی بی اجازه رفته مهمونی و پسره محل رو گذاشته روی سرش .
منشی داره میگه دو سال براش وقت گذاشته،من فکر میکنم مچل شدن را سالها پیش ترک کردم. منشی میگه نمی تونه دل بکنه ، من به خودم میگم خوبه که من میتونم. میگه پسره دو زار هم ریخت و قیافه نداره و من فکر میکنم چرا؟ منشی که لونده.میگه دلش میگیره از اینکه هم سن و سالهاش شوهر دارن و بچه ، بغضش می ترکه. با خودم میگم منشی ده سال از من بزرگتره ،چس ناله های شوهر نکردنم باشه واسه ده سال دیگه.
خود شناسیم که تموم میشه ،به منشی میگم سخت میگیری دختر و با خودم فکر میکنم این تمام اون چیزیه که باید میگفتم.
نوشته شده در حالا هر چیز شعری | 5 دیدگاه »
برای ریدن به موفقیت هام ،بزارشون پای دختر بودنم.
نوشته شده در حالا هر چیز شعری | 4 دیدگاه »
آقای راننده تاکسی، شعری رو که در مورد پدرسوخته ها سروده بود برام خوند و گفت، تو چی؟تو چه هنری داری؟گفتم ،من پوستم کلفته.گفت این که هنر نیست. گفتم هست.خیلی هنر میکنم که پوستم کلفته.
نوشته شده در حالا هر چیز شعری | 3 دیدگاه »
در جنگ صفین تیری بر ران مقدس سپیده وارد شد هر چه کردند در موقع عادی خارج نمایند نتوانستند، از شدت درد و ناراحتی آن جناب خدمت سحر رسیدند و جریان را عرض کردند. فرمود: صبر کنید تا خواهرم به فیس بوک وارد شود زیرا درآن حال چنان از خود بیخود می شود که به هیچ چیز متوجه نمی گرددپس صبر کردند ودر آن حال تیر را خارج کردند.
روایت است تیر خارج نشد مگر در هنگام بازی سیتی ویل
نوشته شده در حالا هر چیز شعری | 7 دیدگاه »
-خوبیش اینه که یاد گرفتی چیکار کنی که دلت برای آدما تنگ نشه.
-بدیش اینه که میدونی اونا هم یاد گرفتن.
نوشته شده در حالا هر چیز شعری | 3 دیدگاه »
:چی شد مینیمال نویس شدی؟
:کیبوردم لیبل فارسی نداشت.
نوشته شده در حالا هر چیز شعری | ۱ دیدگاه »
چشماتو ببند ٬دارم میام تو حموم حولم رو بردارم.
نوشته شده در حالا هر چیز شعری | ۱ دیدگاه »
(چه فکر می کردیم و چه شد) ها را که رد کردم،یاد گرفتم (چه فکر) نکنم. دردش کمتر است.
نوشته شده در حالا هر چیز شعری | بیان دیدگاه »
یه چیز هایی هست که آدم دلش نمی خواد کسی بدونه ،اما بدتر از اونها چیزهاییه که حتی خودش هم دلش نمی خواد بدونه.
نوشته شده در حالا هر چیز شعری | ۱ دیدگاه »
ارزش رابطه ها ، به اندازه سودیه که آدمهای رابطه برای هم دارن نه به اندازه وقتی که برای هم صرف کردن. دوست داشتن رو هم که بشاش بهش.
نوشته شده در حالا هر چیز شعری | 2 دیدگاه »
اجاره خانه عقب افتاده. قسط ها روی هم تلنبار شدند.تلفن ٬ همین روزها قطع میشود.
وقتش رسیده.
مثل اینکه دیگر ٬ چاره ای جز عاشق شدن نیست.
پ.ن:این پست به هیچ عنوان شرح حال نیست.
نوشته شده در حالا هر چیز شعری | بیان دیدگاه »
باباها می خوان بچه شون ،اونجور آدمی باشه که می خوان. بچه ها می خوان اونجور آدمهایی باشن که خودشون می خوان.
و در نهایت ، هر دو به فا.ک میرن.
نوشته شده در حالا هر چیز شعری | 4 دیدگاه »
درسته که نمی دونم چی می خوام،اما خوب می دونم چه چیز هایی رو نمی خوام.
نوشته شده در حالا هر چیز شعری | 3 دیدگاه »
همه اول ها مثل همند و هر اولی به آخری در میشه.
آرامش همیشه تو بودن نیست. تو رفتنه گاهی.
نوشته شده در حالا هر چیز شعری | 4 دیدگاه »
آدمها که دارن از احساسشون حرف میزنن،اول جمله هاشون یک (فعلا ) بزارید.
اینطوری شاید بشه باور کرد. با تاکید روی شاید.
نوشته شده در حالا هر چیز شعری | 7 دیدگاه »
