آقای راننده تاکسی، شعری رو که در مورد پدرسوخته ها سروده بود برام خوند و گفت، تو چی؟تو چه هنری داری؟گفتم ،من پوستم کلفته.گفت این که هنر نیست. گفتم هست.خیلی هنر میکنم که پوستم کلفته.
بایگانیِ مه 2011
هنر می کنم
ارسالشده در حالا هر چیز شعری در مه 27, 2011 | 3 دیدگاه »
خواهران من
ارسالشده در حالا هر چیز شعری در مه 19, 2011 | 7 دیدگاه »
در جنگ صفین تیری بر ران مقدس سپیده وارد شد هر چه کردند در موقع عادی خارج نمایند نتوانستند، از شدت درد و ناراحتی آن جناب خدمت سحر رسیدند و جریان را عرض کردند. فرمود: صبر کنید تا خواهرم به فیس بوک وارد شود زیرا درآن حال چنان از خود بیخود می شود که به [...]
27 سالگی
ارسالشده در حالا هر چیز شعری در مه 12, 2011 | 3 دیدگاه »
-خوبیش اینه که یاد گرفتی چیکار کنی که دلت برای آدما تنگ نشه. -بدیش اینه که میدونی اونا هم یاد گرفتن.
حالا هر چیه فراخ
ارسالشده در حالا هر چیز شعری در مه 12, 2011 | ۱ دیدگاه »
:چی شد مینیمال نویس شدی؟ :کیبوردم لیبل فارسی نداشت.
دنیای وارونه
ارسالشده در حالا هر چیز شعری در مه 8, 2011 | ۱ دیدگاه »
چشماتو ببند ٬دارم میام تو حموم حولم رو بردارم.