خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بایگانیِ ژوئیه 2011

ناجی

یکی که ایستاده روبروی من، خونسرده و مهربون  ودر حالیکه دستهاش توی جیبشه،تو چشمام نگاه میکنه و میگه: هی دختر،من هوات رو دارم،نمیزارم بیفتی….. و من میفتم ،چون حتی به این فکر نکرده که برای گرفتن من ،باید دستهاش رو از تو جیبش در بیاره. توصیف من از آدم    

نوشته را کامل بخوانید »

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.