خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بایگانیِ دستهٔ ‘Uncategorized’

من

خودم را مجبور می کنم عینک آفتابی بزنم. حیف چشم های قشنگم است که خراب شوند احتمالا. وقتی آفتاب شدید باشد و چشم هایم را تنگ کرده باشم ، هر لحظه احساس می کنم الان دارد دور و برش چین وچروک در می آورد. آدم باید دلش جوان باشد اما دل جوان در چهره جوان [...]

نوشته را کامل بخوانید »

دایی مادرم خیلی مومن بود. خودش و خانواده اش گندش را در آورده بودند آنقدر ایمان داشتند. هر وقت خانه مامانجی_این اسمی بود که ساناز روی مادر بزرگم گذاشته بوده و ما دلیلش را نمی دانیم. احتمالا تلفظ بچه گانه مامان جان بوده- بودیم و دایی سر می رسید ،ما نوه ها به سمت اتاق [...]

نوشته را کامل بخوانید »

همخون ، هم سگ، هم شغال

  از قدیم دو خاله برایم مانده. خاله تپُل و خاله اَن. بهشان می گویم خاله چون وقتی مادرم بود خاله هایم بودند. نسبت فامیلی نسبت عجیبی است،آدم هایی که ما اختیاری در انتخابشان نداشتیم و اجباری هم در دوست داشتنشان نداریم، اما دوستشان داریم .خیلی هم که گه باشند و طاقتمان را طاق کرده [...]

نوشته را کامل بخوانید »

روی یک بیلبورد نوشته بود: یا چنان باش که هستی، یا چنان که می نمایی. گفتم بروم میوه فروشی این را به موزها بگویم. موز ها بیشترین کسانی هستند که مستحق این نصیحت اند. موزها آدم را یبس می کنند در حالی که بهشان می آید آدم را یبس نکنند ، گفتم همین مثال را [...]

نوشته را کامل بخوانید »

دلم می خواهد همه مهربانی های همراه با توقع را بندازم جلوی خرس . خرس اه و پیف کند و نخوردشان ، همانجا بمانند و بگندند چون حتی اگر خرس بخوردشان ممکن است نسل بشر در آینده با خرس های مهربان مواجه شود که یک کارتون بود در زمان بچگی ما و همان بهتر که [...]

نوشته را کامل بخوانید »

دور هم می خندیم

احساس کمبود عکس میکنم. کمبود عکس احساس خوبی نیست و هیچ ربطی ندارد به این که آدم  چند تا عکس دارد که تویش به شکل احمقانه ای لبخند زده یا به شکل احمقانه ای لبخند نزده.من هزار تا عکس دارم.  به جای هزار تا میتوانستم بگویم سیصد تا،یا صد هزار تا، یا خیلی . فهمیدید؟ [...]

نوشته را کامل بخوانید »

خانهء حاشیه

یکی از خانه های دانشجویی ای که داشتم در حاشیه بیرجند بود که آنجا درس می خواندم. حاشیه نبودها، از خیابان اصلی شهر پیاده ده دقیقه راه بود و تا دانشگاه ما حدود پانزده دقیقه، اما شهر از خیابان دانشگاه ما شروع میشد وبه آن سمتی می رفت که خانه ما نبود .خیابان اصلی هم [...]

نوشته را کامل بخوانید »

عشقِ اول ِمن

  عشق اول اصلا یک کوفت دیگه است. جریانی است برای خودش .اصلا هیچ عشقی عشق اول آدم نمی شود. عشق اولِ آدم، تو چشم آدم که نگاه میکرده بس بوده.  بعد اون نظر بازی ها اصلا جون نداشته که عشقش را از حالت عرفانی خارج کرده  و به حالت زمینی داخل کند، یا صرفا [...]

نوشته را کامل بخوانید »

جمع المثل

تخم نفاق رو نمیتونی بخوری

نوشته را کامل بخوانید »

ترک

آرام دیشب گفت : مدت زمان لازم برای ترک سیگار هشت ساله.من از آرام نپرسیدم یعنی چی؟ هشت سال که سیگار نکشیدم بعد بگم ترک کردم؟ هشت سال وقت دارم هی بکشم و هی نکشم تا بالاخره تصمیم آخرم رو بگیرم؟ یا اینکه من باید هشت سال این حس مزخرفی رو که الان دارم داشته [...]

نوشته را کامل بخوانید »

از آفتابه و لگن

الف )دو سال پیش اواخر تابستان عازم مشهد بودم.ماموریت کاری بود. دوستم گفت از طرف من هم نائب الزیاره باش. گفتم قرار نیست برم زیارت،اعتقاد ندارم ،اصلا از مکان های زیارتی خوشم نمیاد، از اینکه همه یکجا بروند زر زر کنند بدم میاد، از آدم های زر زرو هم همینطور . بعد دوستم معتقد شد [...]

نوشته را کامل بخوانید »

تمرین تغییر

سال جدید باید سال خوبی باشد. برایش تصمیم های مهم گرفتم. به همه گفتم سیگار را ترک خواهم کرد. همه گفت:ها ها. عمرا بتونی. هه مگه کشک است؟ حالا چه کاریست؟حتی برخی از همه ها تهدید کردند:اگر ترک نکردی دیگر اسم من را نیاور. بعضی هم از هوای دود آلود خواستند ماهی بگیرند که اگر [...]

نوشته را کامل بخوانید »

مناداد

پروردگارا،دانای مطلق اگر میدانستی قرار نیست شوهر بدهی،تخمدان چرا دادی؟

نوشته را کامل بخوانید »

کلا باور نکنید.

نوشته را کامل بخوانید »

در جلسه ای که برای رساندن داد پرسنل خدماتی شرکت به گوش هیئت مدیره گذاشتیم. آبدارچی ها و نظافتچی ها , کت و شلوار پوشیدند , کروات زدند و ساکت نشستند.

نوشته را کامل بخوانید »

گره خورن

همیشه در زندگی یک چیزی هست که بقیه چیزها بهش بستگی داره. معمولا هم چیز گهی است. اکثرا هم کاریش نمیشه کرد.

نوشته را کامل بخوانید »

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.