خودم را مجبور می کنم عینک آفتابی بزنم. حیف چشم های قشنگم است که خراب شوند احتمالا. وقتی آفتاب شدید باشد و چشم هایم را تنگ کرده باشم ، هر لحظه احساس می کنم الان دارد دور و برش چین وچروک در می آورد. آدم باید دلش جوان باشد اما دل جوان در چهره جوان [...]
بایگانیِ دستهٔ ‘Uncategorized’
من
ارسالشده در Uncategorized در مه 25, 2012 | ۱ دیدگاه »
روحش آزاد و حوریانش دم دست.
ارسالشده در Uncategorized در مه 16, 2012 | 3 دیدگاه »
دایی مادرم خیلی مومن بود. خودش و خانواده اش گندش را در آورده بودند آنقدر ایمان داشتند. هر وقت خانه مامانجی_این اسمی بود که ساناز روی مادر بزرگم گذاشته بوده و ما دلیلش را نمی دانیم. احتمالا تلفظ بچه گانه مامان جان بوده- بودیم و دایی سر می رسید ،ما نوه ها به سمت اتاق [...]
همخون ، هم سگ، هم شغال
ارسالشده در Uncategorized در مه 13, 2012 | 4 دیدگاه »
از قدیم دو خاله برایم مانده. خاله تپُل و خاله اَن. بهشان می گویم خاله چون وقتی مادرم بود خاله هایم بودند. نسبت فامیلی نسبت عجیبی است،آدم هایی که ما اختیاری در انتخابشان نداشتیم و اجباری هم در دوست داشتنشان نداریم، اما دوستشان داریم .خیلی هم که گه باشند و طاقتمان را طاق کرده [...]
نکند موزها فکر کنند من احمقم
ارسالشده در Uncategorized در مه 9, 2012 | ۱ دیدگاه »
روی یک بیلبورد نوشته بود: یا چنان باش که هستی، یا چنان که می نمایی. گفتم بروم میوه فروشی این را به موزها بگویم. موز ها بیشترین کسانی هستند که مستحق این نصیحت اند. موزها آدم را یبس می کنند در حالی که بهشان می آید آدم را یبس نکنند ، گفتم همین مثال را [...]
ارسالشده در Uncategorized در مه 8, 2012 | بیان دیدگاه »
دلم می خواهد همه مهربانی های همراه با توقع را بندازم جلوی خرس . خرس اه و پیف کند و نخوردشان ، همانجا بمانند و بگندند چون حتی اگر خرس بخوردشان ممکن است نسل بشر در آینده با خرس های مهربان مواجه شود که یک کارتون بود در زمان بچگی ما و همان بهتر که [...]
دور هم می خندیم
ارسالشده در Uncategorized در مه 2, 2012 | 5 دیدگاه »
احساس کمبود عکس میکنم. کمبود عکس احساس خوبی نیست و هیچ ربطی ندارد به این که آدم چند تا عکس دارد که تویش به شکل احمقانه ای لبخند زده یا به شکل احمقانه ای لبخند نزده.من هزار تا عکس دارم. به جای هزار تا میتوانستم بگویم سیصد تا،یا صد هزار تا، یا خیلی . فهمیدید؟ [...]
خانهء حاشیه
ارسالشده در Uncategorized در آوریل 13, 2012 | 10 دیدگاه »
یکی از خانه های دانشجویی ای که داشتم در حاشیه بیرجند بود که آنجا درس می خواندم. حاشیه نبودها، از خیابان اصلی شهر پیاده ده دقیقه راه بود و تا دانشگاه ما حدود پانزده دقیقه، اما شهر از خیابان دانشگاه ما شروع میشد وبه آن سمتی می رفت که خانه ما نبود .خیابان اصلی هم [...]
عشقِ اول ِمن
ارسالشده در Uncategorized در آوریل 9, 2012 | 12 دیدگاه »
عشق اول اصلا یک کوفت دیگه است. جریانی است برای خودش .اصلا هیچ عشقی عشق اول آدم نمی شود. عشق اولِ آدم، تو چشم آدم که نگاه میکرده بس بوده. بعد اون نظر بازی ها اصلا جون نداشته که عشقش را از حالت عرفانی خارج کرده و به حالت زمینی داخل کند، یا صرفا [...]
جمع المثل
ارسالشده در Uncategorized در آوریل 6, 2012 | 5 دیدگاه »
تخم نفاق رو نمیتونی بخوری
ترک
ارسالشده در Uncategorized در آوریل 5, 2012 | 4 دیدگاه »
آرام دیشب گفت : مدت زمان لازم برای ترک سیگار هشت ساله.من از آرام نپرسیدم یعنی چی؟ هشت سال که سیگار نکشیدم بعد بگم ترک کردم؟ هشت سال وقت دارم هی بکشم و هی نکشم تا بالاخره تصمیم آخرم رو بگیرم؟ یا اینکه من باید هشت سال این حس مزخرفی رو که الان دارم داشته [...]
از آفتابه و لگن
ارسالشده در Uncategorized, برچسب زده شده روزانه در آوریل 1, 2012 | 4 دیدگاه »
الف )دو سال پیش اواخر تابستان عازم مشهد بودم.ماموریت کاری بود. دوستم گفت از طرف من هم نائب الزیاره باش. گفتم قرار نیست برم زیارت،اعتقاد ندارم ،اصلا از مکان های زیارتی خوشم نمیاد، از اینکه همه یکجا بروند زر زر کنند بدم میاد، از آدم های زر زرو هم همینطور . بعد دوستم معتقد شد [...]
تمرین تغییر
ارسالشده در Uncategorized در مارس 31, 2012 | 11 دیدگاه »
سال جدید باید سال خوبی باشد. برایش تصمیم های مهم گرفتم. به همه گفتم سیگار را ترک خواهم کرد. همه گفت:ها ها. عمرا بتونی. هه مگه کشک است؟ حالا چه کاریست؟حتی برخی از همه ها تهدید کردند:اگر ترک نکردی دیگر اسم من را نیاور. بعضی هم از هوای دود آلود خواستند ماهی بگیرند که اگر [...]
مناداد
ارسالشده در Uncategorized در فوریه 21, 2012 | بیان دیدگاه »
پروردگارا،دانای مطلق اگر میدانستی قرار نیست شوهر بدهی،تخمدان چرا دادی؟
ارسالشده در Uncategorized, حالا هر چیز شعری در مه 23, 2010 | ۱ دیدگاه »
کلا باور نکنید.
حق را نه میدهیم. نه میگیریم . که میکنیم بیشتر
ارسالشده در Uncategorized, حالا هر چیز شعری در مه 10, 2010 | بیان دیدگاه »
در جلسه ای که برای رساندن داد پرسنل خدماتی شرکت به گوش هیئت مدیره گذاشتیم. آبدارچی ها و نظافتچی ها , کت و شلوار پوشیدند , کروات زدند و ساکت نشستند.
گره خورن
ارسالشده در Uncategorized, حالا هر چیز شعری در آوریل 28, 2010 | 3 دیدگاه »
همیشه در زندگی یک چیزی هست که بقیه چیزها بهش بستگی داره. معمولا هم چیز گهی است. اکثرا هم کاریش نمیشه کرد.