فکر می‌کردم دوست

بدست sara

مثل اختاپوس چسبیده بود پسِ گردنم. لب که باز می‌کردم به گفتن خاطره‌ای برای کسی، می‌پرید وسط حرفم و ادامه خاطره رو به دست می‌گرفت، خودش را می‌کرد قهرمانِ داستانی که برای من بود. خاطره‌ها رو می‌دزدید ازم. من و تو معنایی نداشت براش، فقط یک «ما» وجو داشت، ترشحاتِ چرک و کثافتش رو با من تقسیم می‌کرد و دهن‌ش رو می‌کرد تو ظرفِ غذام. طاقتِ ندونستن نداشت، حقِ پنهان کردن نداشتم، سرک می‌کشید، زیر و رو می‌کرد، سوارِ گذشته و حال‌م بود. باید تموم می‌شد، باید تمومش می‌کردم . یک‌روز، از یک لحظه، شروع کردم به خاطره نساختن، خوراک ندادن به این رابطه مریض. روز اول چای ریختم نشستم روی صندلی رو به آفتاب و تو تقویم، دورِ فردا خطِ آبی کشیدم. براش شد اون روزی که نشسته بودیم روی صندلی و چایِ داغ خورده بودیم و غروب آفتاب رو تماشا کرده بودیم. روز بعد چای ریختم و نشستم روی صندلی رو به آفتاب و تو تقویم دورِ روز بعد خطِ قرمز کشیدم و روز بعد خطِ سبز و روز بعد خطِ زرد… هر روز خیره شدم به آفتاب و تو فکرم زندگی کردم، رفتم دریا و تن به آب زدم و اختاپوس فقط نشست وآفتاب رو نگاه کرد، رفتم به اون اتاق با اون نورِ قرمزنارنجی و غلت زدم لابه‌لای ملحفه‌ها واختاپوس فقط نشست و آفتاب رو نگاه کرد، رفتم کافه و گفتم گلدون‌ها با من، آب‌پاش کجاست؟ و اختاپوس فقط نشست و آفتاب رو تماشا کرد. یکروز که  نشستم روی صندلی  وخط کشیدم برای روز بعد، دیوونه شد. بازوهایِ لیز و لزج‌ش  رو دورِ گردنم محکم کرد و تو هوا تاب داد و تقویم رو گرفت، پاره و مچاله کردو کوبید به دیوار و رفت. از گردنم پیاده شد و رفت. خاطره‌ها  دیگه فقط برایِ من بودن، تماشایِ هر روزه آفتاب خاطره جذابی برایِ دزدیدن نبود.

Advertisements