مهسا

بدست sara

صبح به صبح، مادرش می‌آوردش تا دمِ درِ کلاس، کیف‌ش رو می‌داد دستِ ندا و به من می‌گفت زیرِ بغل‌ش رو محکم بگیر. می‌نشوندیمش رو نیمکتِ اولِ کلاس و من و ندا می‌نشستیم دو طرفش. باهوش‌ترین شاگرد کلاس بود. نحیف بود، پوست و استخوان و هر روز نحیف‌تر هم می‌شد اما همیشه خندون بود. انگشت‌هاش برای نگه داشتن مداد ضعیف بودن، مداد که می‌افتاد، می‌خندید. من خنده‌م نمی‌گرفت، می‌خندیدم اما. هیچ‌وقت نفهمیدم چی بود، چه دردی، چه مرضی، چی بود که جون نمی‌گرفت. انقدر به سختی حرف می‌زد و انقدر صداش به سختی شنیده می‌شد که به حرف‌ش نمی‌گرفتم. شروع کرد به نیومدن، یک روز می‌اومد سه روز نه، براش می‌نوشتم فارسی تا کجا خوندیم، ریاضی تا کجا و وقتی بعدِ چند روز میومد، مشق‌هاش رو نوشته بود. گِرم گِرم لاغرتر می‌شد و گِرم‌ها رو می‌شد به چشم دید. یک‌روز صبح گفتن دیگه نمیاد، فکر کردم تموم شده، فکر کردم آخرین گِرم‌ها هم آب شدن، فکر کردم استخون‌هاش چی؟ بچه‌ها روی تخته نوشتن باورم نیست که تو رفتی و خاموش شدی. رفتم به حیاط مدرسه و دویدم. صبح روز هفتم، مدرسه بردمون خونه مهسا. مادرش گفت دارو پیدا نشد،سفارش داده بودیم بیارن، امروز رسید

Advertisements