تف بهت زندگی

بدست sara

نوشتم:گفتم اتفاقات مهمِ سی‌سال زندگیم رو تو سی‌ثانیه بشمرم ببینم میشه؟ بعد شد.

امید نوشت: به اتفاق مهم نیست، قدر خاطره‌هات زندگی کردی. 

چهار یا پنج ساله بودم، رفتم خونه مادربزرگ و برای بار اول نغمه رو دیدم. دختر هم‌سن و سال من که معلول جسمی بود، همه عروسک‌ها و اسباب بازی‌هایِ من رو چیده بود کنار دیوار، به ترتیب قد، به تناسب رنگ، عروسک‌ها خوشحال‌تر بودن انگار، نغمه که رفت سعی کردم عروسک‌ها رو همونطور بچینم که چیده بود، نشد که نشد. یکجای چیدنم می‌لنگید. نغمه توانی داشت که من نداشتم.همان چهار یا پنج ساله بودم، مامان همیشه باظرفِ غذا دور خونه دنبالم می‌دوید، شام نخورده که می‌خوابیدم بیدارم می‌کرد و غذا رو سرِ حوصله قاشق قاشق به بهانه قطار و هواپیما و فرودگاه می‌گذاشت دهنم. یکبار گفت: شوهر هم که بکنی باید بیام غذا بذارم دهن‌ت. گفته بودم نمی‌خواد شوهرم بیدارم می‌کنه میذاره دهنم و مامان، از فرداش به هرکی رسید، خاله و عمه و دوست و همه و همه گفت که گفتم شوهرم بیدارم می‌کنه و می‌گذاره دهنم و همه ریسه رفتن و من نفهمیدم کجاش خنده داره تا چند سال پیش .یادم اومد و ریسه رفتم و گریه کردم که مامان نیست. شش ساله بودم، می‌رفتم کلاس ژیمیناستیک، مایوم سوراخ‌های ریز داشت که در حالت عادی معلوم نبودن اما کشیده که می‌شد، بدنم از زیرش پیدا می‌شد. الناز به مامان گفت: خاله سارا بالانس که می‌زنه، نازش پیدا میشه. مامان گفت: ناز دختر منو اگه نگاه کردن بهشون بگو باید پول بدن‌ها. و خندید و فرداش برام مایو تازه خرید. هفت ساله بودم، دوقلوها تازه به دنیا اومده بودن، دختر همسایه اصرار کرد که سحر رو بغل کنه و مامان سحر رو داد بغلش، سحر بالا آورد و دختر همسایه ولش کرد و سحر با مغز خورد زمین. مامان جیغ زد و رنگ‌ش پرید، دختر همسایه گفت نترس خاله، زیاد کثیف نشدم. هشت ساله بودم، دخترخاله آبله مرغون گرفت و مامان منو برد که آبله مرغون بگیرم. دخترخاله اومد با من بازی کنه و من فرار کردم و دوید دنبالم و من بیشتر فرار کردم و دخترخاله گریه کرد و من برای اولین بار دلم سوخت و فهمیدم سوختنِ دل چه احساسِ تلخیه.هنوز هم دلم می‌سوزه و سوختن، حسِ غالبمه. نه ساله بودم، تو کوچه گنجشک پیدا کردم و آوردم خونه، مامان تازه عمل کرده بود، یک سینه‌اش رو برداشته بودن و به قولِ خودش پیشی برده بود، گنجشک رفت زیر کمد، مامان سرِ کمد بزرگ رو گرفت و بالا برد و من رفتم زیر کمد که گنجشک رو بیارم. گنجشک رفته بود زیرِ پایه و دستم نمی‌رسید، مامان گریه می‌کرد و می‌گفت ولش کن بیا بیرون، بخیه‌هام پاره شد و من می‌گفتم یکم دیگه نگه دار، ول کنی له میشه و آخرش گنجشک رو آوردم بیرون و مامان نشست روی زمین و گریه کرد. گنجشک فرداش مرد و مامان گفت خوب بود برای یک‌روز جوجه می‌مردم؟ شانزده ساله بودم، یک شب جمع شده بودیم کنارایوون مادربزرگ، مامان، مو و مژه و ابرو و یک سینه و جون نداشت، دوقلوها پیرهن قرمز چین‌چین پوشیده بودند، عزت صادات می‌زد روی قابلمه، دوقلوها قر می‌دادند و مامان می‌خندید که یهو غم ریخت توی چشم‌اش. نگاه‌ام به چشم‌هاش بود، نفس‌ام برید،اشک‌هاش که سرازیر شدن نفسم بالا اومد. عزت صادات دیگه نزد. زمین ایستاد و به جایش غم چرخید و چرخید. بعد از اون شب مامان دیگه من و دوقلوها رو نشناخت، همه رو می‌شناخت، ما رو نه. دوقلوها رو بردن خونه عمه‌ام و من موندم. حرف می‌زدم جواب نمی‌داد، دستش رو می‌گرفتم سرش رو برمی‌گردوند، می‌دونست تموم شده، می‌خواست قبل از مرگش مرده باشه، که فکر کنم برای .مادری که اونجا خوابیده، من مرده‌م. می‌خواست دل بکنم. همان شانزده ساله بودم، یک روز صبح بیدارم کردن گفتن برو پایین پیش مامانت، گفتم یکم دیگه بخوابم، چطور گفته بودم یکم دیگه بخوابم؟ هنوز خودِ اون صبح‌ام رو نمی‌فهمم. رفتم پایین، همه بودن، نشستم کنارش و دستش رو گرفتم، نگاهم نکرد، ماسک اکسیژن رو از روی صورتش برداشت و سرش رو گذاشت رو پای بابام، دست بابا رو گرفت و چشماش رو بست، چشم‌هاش مردن، دستش افتاد، پاها اما هنوز تکون می‌خوردن. مادر بزرگم جیغ کشید و من بهش  حمله کردم ، شنیده بودم اگر بالای سرش جیغ بزنن جون به سر می‌شه، مادربزرگ جیغ می‌زد، همه جیغ می‌زدن، من التماس می‌کردم، برگشتم بالای سرش، تموم کرده بود و می‌دونستم تا ته زندگیم، حسرت هیچ چیز به اندازه نگاهی که نکرد آزارم نخواهد داد. همون شانزده سالم بود که مادر شدم، تو یک لحظه مادر شدم بی‌که زاییده باشم. رفتیم خونه عمه و به دوقلوها  گفتیم مامان رفت. سپیده فقط نگاه کرد، بچه هفت ساله درکی از مرگ نداشت، فقط نگاه کرد و سحر، یک گوله اشک از یک چشمش چکید، یک گوله اشک برای مامانی که رفته بود.

خاطرات بعدیم بهتر از قبلی‌ها نیستن، طاقت بیشترنوشتن ندارم. طاقتِ زندگی کردن ندارم. کاش می‌شد خاطره‌هام هم مثل اتفاق‌هام تو سی‌ثانیه خلاصه می‌شدن. من چقدر زندگی کردم. چقدر زندگی کردم

Advertisements