هم‌دیگر را نخورید

بدست sara

هفت آسمان را درنوردیده بودیم و از هفت دریا بگذشته بودیم و شب همه کنار هم خوابیده بودیم و صبح، هرکس به کارِ خودش بود. یکی پایِ فیس‌بوک، یکی سر در موبایل، یکی خواب و هر کس به کاری و کاویان به من گفت: از همه جایِ رفاقت، این قسمت‌ش رو بیشتر دوست داره. که همه هستیم و برایِ هر کدام انگار کسی نیست. همه هستیم و هیچ حضوری خلوت کسی رو برهم نزده.

هیچ‌جا از استاد ننوشتم. استاد،هیچ جا نیست جز در عکسی که یک کپه آدم سه چهارم عکس رو گرفتند و همه به هم وصلند و یک چهارم عکس، استاد دست انداخته دورِ کمرم و منو کشیده تو بغلش. عکسی که مشتیه نمونه خروارِ دوستی‌مون. تنها یادگارِ قابلِ لمس از آدمی‌ که دنیایِ من رو نمی‌پسندید و اصولا دنیایِ طرفِ مقابل براش مفهومی درک نشده بود. می‌خواست تمام دنیایِ من باشه. استاد یک شبِ تابستون از تویِ همه سیم‌هایی که به مدد تکنولوژی دیگه وجود نداشتند گذشت و برام نوشت که اسم‌م رو گذاشته شعبده باز و منتظر نشسته که از کلاهم خرگوش در بیارم و خودش نشست تویِ گیشه بلیط. اول به شلوار آویزون‌ها، بعد به بددهن‌ها، سپس به مجرد‌ها بلیط نفروخت و بعد مردها و آخری‌ها حتی به زن‌ها. من خرگوش در آوردم و تنها نشست تشویقم کرد و یک روز گفت: از بیرون اومدی دست‌هات رو شستی؟ فکر کردم بعد هم خواهد گفت باید پایِ چپ واردِ خلا بشی. جوری محقِ من شده بود انگار بدن‌ش باشم. استاد تمام شد. اثرش اما نه. اثرش انقدر موند که وقتی خرس خواست براش چای ببرم فقط بروبر نگاهش کردم. قبل از استاد «فقط» دلم می‌خواست یکی باشه اما بعدِ استاد، دونستم که دلم می‌خواد یکی «فقط» باشه. حالا شما می‌گید اینها هر دو یک‌چیزن اما من می‌گم نیستن. «فقط یکی باشه» یعنی باشه به هر قیمتی و هر جور حکم‌رانی و هر خطی که به دورم بکشه هم قبول. اما «یکی باشه فقط» یعنی باشه و انگار نباشه، بلد باشه با حضورش خلوتم رو به هم نزنه، مثل سوپِ گرمی که ظهرِ سردِ زمستون رویِ گازه. بویِ گرمش خونه رو پر کرده اما داد نمی‌زنه بیا منو بخور، بیا منو بخور

Advertisements