یک شب

بدست sara

بارِ جمع و جوری بود کنار یک خیابون ساحلی و از شمایل آدم‌ها می‌شد فهمید که محله داغونیه، همین‌طور از آهنگ‌ها. خبری از موزیک‌های به‌روز نبود و هرچی بود، آهنگ‌های هفت و هشت ترکی بود که صداشون به زور از لابه لای جمعیتی که هم‌خونی می‌کردن شنیده می‌شد. پسر چندبار دستم رو گرفت و کشیدم به میدون رقص که از سرِ کوچکی بار پر بود از آدم‌های مستِ خیسِ عرق و چسبیده به‌هم. از عرق آدم‌ها چندشم می‌شد و از پسر هم ،اما رسم ادب این بود که برقصم. دستِ آخر خستگی رو بهونه کردم و بطری به دست خزیدم گوشه تاریکی از بار، کنارِ یک زن و مرد حدودا پنجاه ساله. تنیده بودن در هم. مرد شلوار جین زاپ دار تنگ پوشیده بود و تیشرت یقه هفتِ سفید. شکمِ بیرون زده از زیرِ لباس و گردن و سینه چروک‌ش حالم رو بد می‌کرد. زن هم با اون با آرایش تند و سینه‌های پلاسیده بیرون زده از یقه باز، کمتر از مرد زننده نبود، و شاید همین تلاش ناشیانه برای جوان نمایی‌شون بود که اینطور جلب توجه می‌کرد. زن و مرد کم کم از خلوت بیرون رفتن و اول میدون رقص و بعد روی صندلی و دستِ آخر روی میز، شروع کردن به رقصی که کم از سکس نداشت. کمی نگاه کردم و بعد به خودم گفتم  حالاست که پسر حالش خراب بشه و بیاد سراغم که دوباره رقص. از بار زدم بیرون و نشستم کنار ساحل. چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که زن و مرد هم اومدن. هر دو مستِ مست. مرد شروع کرد چیزهایی رو به ترکی بلغور کنه وهم‌زمان دستم رو گرفته بود و محکم می‌کشید و زن نشسته بود لب آب و قهقهه می‌زد.مهربون به نظر می‌رسیدن اما ترسیده بودم. مرد دستم رو ول کرد و دوید سمت خیابون، وقت زدن به چاک بود اما در یک چشم به‌هم زدن زن بلند شد و دوید توی آب.  مرد رفته بود و زبون زن رو بلد نبودم که بپرسم تا کجا می‌خواد بره جلو. اونقدر مست بود که بی‌خیال فرار شدم و دویدم دنبال زن که پسر سر رسید. منو که تا زانو تو آب بودم برگردوند به ساحل و رفت دنبال زن که تا شونه توی آب بود و زنِ مستِ قهقهه زن رو کشون کشون برگردوند. به ترکی چیزهایی گفتن و خندیدن و پسر گفت که زن داره بهش می‌گه نامزد قشنگی داری. منو می‌گفت. خندیدم و گفتم بگو نامزد نیستیم. گفت ولش کن و خندید . زن خنده کنان باز زد به آب و پسر رفت دنبال زن و مرد هم برگشت. مرد گل خریده بود، یک دسته برایِ من و یکی دسته برایِ زن. گل رو داد به پسر و به ترکی گفت برای نامزد قشنگ‌ت گل خریدم. همه خندیدیم اما ترس هنوز از من برنگشته بود، هنوز پاهام می‌لرزیدن. خندیده بودیم اما هنوز تصویر مرد مستی که دستم رو می‌کشید و خیابونی که پر از مردهایِ مستِ لندهور بود و زنی که تا شونه تو آب بود جلوی چشمم بود. چند قدم فاصله گرفتم وبهت‌زده ایستادم  رو به دریا.  پسر برم گردوند به جمع و دست انداخت دور گردنم ، با زن و مرد ترکی حرف زد و هرازگاهی گونه‌ام رو با پشت انگشت نوازش ملایمی کرد. نوازشش زبون ترکی نبود که نفهمم، زبون بدن بود و به دور از هر شهوتی می‌گفت نترس، من هستم. فکر کردم که هر کجای دنیا باشم این زبون رو می‌فهمم. دیگه نه ترسی بود و نه چندشی. من بودم و امنیتی که دست پسر داده بود. با خودم فکر کرده بودم که چه تلخ و چه شیرین که برایِ خودم بس نیستم. به پسر گفتم برو، من چند دقیقه دیگه میام. پسر رفت و ترس برگشت، خواستم برگردم که مرد با ایما و اشاره خواست دو دقیقه پیش زن بمونم تا بره و برگرده. رفت و برنگشت. نیم ساعت گذشت و بر نگشت تا پسر اومد دنبالم. برای زن تاکسی گرفت و زن رفت و منو نشوند کنار ساحل.  پرسیدم زن و شوهر بودن؟ گفت چه فرقی می‌کنه. گفتم رفتارشون کنجکاوم کرد. گفت کنجکاوی‌ت جا نداره. راست می‌گفت. گفتم فرهنگ اینجا برام غریبه، به دید شما این زن چه‌جور زنیه؟ گفت زنِ خوبیه. شرمنده پسر شدم. شرمنده زن هم. من با تمام ادعای قاضی نبودنم پیِ جورِ زن رو گرفته بودم و پسرِ بزرگ شده تبریز، بی هیچ ادعایی قاضی نبود. دست پسر رو گرفتم و برگشتیم پیش بچه‌ها. مرد روی همون میز زنِ دیگه‌ای رو می‌بوسید. از دو دقیقه بعدی که قرار بود برگرده ساعتی گذشته بود.  

Advertisements