حالا‌هر‌چی

آخرالزمان من است اینجا. به حساب خودم می‌رسم

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود و پایم می‌گوید: حالا بعدا

در حالِ عبور از پیاده‌رو یک نگاهِ گذرا به ویترین مغازه انداختم و رد شدم. فکرم تا حوالی ظهر مشغول بود و از وقتی آزاد شده می‌بینم که من از ویترین بازگشتم اما ویترین از من باز نمی‌گرده. ویترین که نه، اون پیش‌بندِ آشپزی پشت‌ش. پیش‌بندِ نازکِ حوله‌ای به رنگِ سرخابیِ تیره که بندهاش روبان‌هایِ بنفشِ چند درجه تیره‌تر بودن. اگر پیش‌بندِ من بود بیشتر آشپزی می‌کردم، اگر پیش‌بندِ من بود غذاهایِ لذیذتری می‌پختم، ظرف‌ها کم‌تر تو سینک می‌موندن. بنفشه آفریقایی می‌خریدم حتی برای آشپزخونه. 

دیشب خواب دیدم یک اتاقه و توش منم و یک پیانو. نشستم پشت پیانو و زدم. چنان به سرعت دستم رویِ کلیدهاش حرکت می‌کرد که تصویری که می‌دیدم، مثل این بود که وقت عکس گرفتن دستم رو حرکت داده باشم، محو طورو چنان قطعه‌های خوبی می‌زدم که بیا و بشنو. بیدار که شدم سرِ انگشت‌هام بی‌حس بود. با خودم فکر کردم اگر بابا بچه که بودم یک پیانو خریده بود و همینطوری گذاشته بود گوشه خونه، بی‌که برام معلم بگیره یا کلاس و اینها، حتما پیانیستِ خوبی می‌شدم. بعد فکر کرده بودم که اگر پیانو گوشه خونه بود بی هیچ اجباری، درش رو هم باز نمی‌کردم حتی. اینطور آدمِ «به‌خودیِ‌خود هیچ دری باز نکنی» که منم. 

پیانیست که نشدم، پیش‌بند رو هم نخواهم خرید. اما هنوز منتظرم کسی مجبورم کنه بهارنارنج وخلالِ پوست‌پرتقال بخرم بریزم تو چای.

Advertisements

من، زیرِ لحافِ ما سردشه.

باید کوچ کنم، از این زمستانی که تویی. 

 

چترت رو هم بردار

یک‌طرف تو، که اوضاعِ هوایِ روزهایِ بعد رو چک می‌کردی و یک‌طرف هم من، که پالتو و مایو رو با هم برمی‌داشتم و با خودم می‌گفتم: اومده که بمونه؟ به خودم می‌گفتم: گمون نکنم. چترت رو هم بردار.

 

 

من، یک بوم و دو هوایی که می‌شود، که شده.

اس‌ام‌اس وارده: بگو بیا. بیام؟

من از درون: آخ بیا بیا، که نگارت شوم بیا…

من از بیرون: چند ثانیه خیره شده، از این‌باکس خارج شده، گوشی را گذاشته روی میز و می‌رود سراغ ظرف‌های نشسته.

سهمِ من؟ از اون سیاهه کمتر

«فصلِ مشترک». این اسمِ سرخپوستی‌ایه که براش گذاشتم و تا حدی ازش راضی‌ام. اسمی که نه دربرگیرنده احساسمه و نه شباهتی داره به آدمی که اونه. صرفا یک شرحِ حاله، یک توصیف از جایی که ایستادم، فاصله‌ای که دارم و یادآورِ اینکه بودن و نبودنم چه وابسته است.

چه دلتنگ‌ام

چه می‌ترسم برم نزدیک. 

بشناس، منو بشناس

.از میانِ تمامِ نگاه‌های دنیا، اون‌هایی که نکردی. اون‌هایی که نمی‌کنی.

خوشحالِ خوشحال

خوشحالِ خوشحال

خبر ازدواجت رو که شنیده بودم، خندیده بودم که مبارکه. از همان خنده‌ها که یعنی هی مخبر، ببین که خوبم، ببین که چه‌قدر هیچ خیالی نیست. اما بود. گیرم که گذاشته بودم رفته بودم، گیرم که هر که پیغام داده بود فلانی دارد می‌میرد گفته بودم به تخمم، گیرم که نامه‌ها، . هدیه‌های تولدی که تا سه سال بعد هرسال داده بودی کسی دستم برساند را باز نکرده پس فرستاده بودم،گیرم که تبِ این عشقِ اولین زیر خاکِ چهارده ساله سرد شده بود. من اما یادم نرفته بود که چه عشقِ اول بودی. 

دلم گرفته بود که اگر مانده بودم یک‌نفر بود که همیشه دوستم داشته باشد، که صدایِ تارش مستم کند و مست، بنشینم به تماشای رگ‌های دستش و بازی‌شان که با انگشتانم تمام شد، بایستم و کف بزنم. که می‌شد هنوز سرک بکشم دورِ اتاقت، مادرت آلبالوی یخ‌زده تعارفم کند  با نمک و بابک بخندد که عاشقِ عتیقه‌ای شدی که عاشقِ عتیقه‌هاست عتیقه بانو. و دلم قرص باشد یکی هست که هست..

سپردم همکارم عرق خریده، گذاشتم کنجِ اتاق و هربار که چشمم می‌خورد به بطری با خودم می‌خوانم: به کجا می‌برد این امید مارا؟ بطری از هیجان حرف می‌زند، از هوایِ تازه، آدم‌های تازه، از دلی که هر لحظه می‌تواند به عشقِ جدیدی بتپد، که همین حالا عجیب‌ترین دوست‌داشتن دنیا را این بطن به ان بطن می‌کند، که همین فردا می‌تواند بدود دنبالِ هر آهویِ زیبایِ بی‌فایده‌ای. که من مهره تجربه را نسوزاندم. گیرم که تجربه‌ها تلخ‌اند، مثل همه تجربه‌های بعد از تو.من اما عاشقِ تلخی‌ام، انقدر که در این فضا خودم را خوب شناختم، انقدر که بلدم با درد چه کنم، که پلوکبابِ روحم است رنج، انقدرکه موجم و آسوده می‌میرم، انقدر که شادم به غم. 

مبارکت باشد مرد، خوش‌بخت باشی. دارم می‌خندم برایت و های مخبر، من واقعا خوشحالم. جدی جدی خوشحالم

مادرانی که می‌میرند، از بس که جان ندارند

بچه برای من خطِ قرمزه.خط که چه عرض کنم، سیمِ خاردار کشیدم دورش. ایثارِ مادرانه کارِ من نیست. ایثار نه از اون جنس که هر روز برای بچه نهاربپزم، به بچه دیکته بگم، در کل بچه بدارم. بلکه از اون جنس که وقت پختن نهار به بچه فکر کنم.وقتِ بیماری، وقتِ کار، وقتِ‌سفر، وقتِ سرخوشی، وقتِ می‌گساری، وقتِ سر رسیدن عشقِ نو ، فکرِ بچه مثل خوره روحم رو آهسته و در انزوا بخوره. که بعدِ بچه جایِ زن، مادر باشم و تا ته عمرم حتی نتونم سر به بیابون بذارم. این ایثار کارِ من نیست.

بابا که خونه باشه، ما محکومیم به دیدن تلویزیون و امروز این محکومیت به دیدن فیلمی گذشت با مضمون جنگِ  مادر و نامادری. دو زن به شیوه ملایم فرنگی‌ها همدیگه رو دریدن و دریدن تا یکجا اون اعتمادِ دوست‌داشتنیِ زنونه سرو کله‌ش پیدا شد. مادرکه می‌دونست مغلوبِ سرطان شده و روزهایِ آخرشه،نشست پشت میزِ کافه و اعتراف کرد که نامادری مادرِ بهتری بوده و برای من این اعتراف، وصیت‌نامه بود. مادرتو این وصیت‌نامه، ایثارِ مادرانه رو شش‌دانگ زد به نامِ نامادری. 

اما بغض من اونجا ترکید که نامادری گفت: تو بهترین مادر بودی.من همه تلاشم رو می‌کنم اما روزی که دخترت عروسی می‌کنه، وقتی میرم تو اتاق پیشش، موهاشو مرتب می‌کنم، لباسش رو صاف می‌کنم و بهش می‌گم که زیباترین عروسه، همه ترسم از اینه که با خودش بگه»کاش مادرم اینجا بود»

نامادری مادر شده بود، بی‌که زاییده باشه. مثلِ من که تمامِ نوجوانی مادر بودم، بی‌اینکه زاییده باشم. 

به جانِ خودم در فراسویِ مرزهای تن‌اش

اون لحظه که تهِ تاریکی، یکی شروع بشه برات. بی‌اینکه یک لحظه قبل روحت از این همه خواستن خبر داده باشه. بی‌اینکه بدونی این چیه که شروع شده. بی‌اینکه بخوای بدونی حتی.

آخ که دلم می‌خواد به خودم بگیرم.

شیب نمی‌دن؟

در حالِ زندگی کردنِ آدمی‌ام که تو خواب تشنشه، تا آب ده قدم بیشتر فاصله نداره، اما حال نداره پاشه آب بخوره. منتظرِ شیبِ جهان بیشتر شه آب بیاد تو تختش.

یک نیمچه‌محتاجِ بی‌خیالِ احتیاج

بفرما اینم بوق‌ت

همکارم دچارِ سندرمِ » من همه‌چیم از همه بهتره» ه. گفت: کل فامیل برای ماشین من سر و دست می‌شکنن. داداشم خودش هر سال همه قطعاتش رو از آلمان میاره عوض می‌کنه.

داداشش رو تصور کردم که از سفر رسیده، چمدون رو باز کرده و میگه: این رادیاتور، این انژکتور، این فرمون. بیا، اینم یه بوقِ خوش‌صدا برای خواهرِ گَلم.

 

هر شروعی، یک پایان است

صبحِ شبِ شراب بود. خانه‌اش، از آن خانه‌هایی بود که توش خواب رو پس می‌زدم. خوابیدن از کف دادنِ خوشی بود. نه دوست داشتم بخوابم و نه دوست داشتم بخوابد. اون شب اما خوابیده بودم و صبح، زودتر از آفتاب سر زده بودم به آشپزخانه. باید ظرف‌های مونده از شب رو می‌شستم  تا بیدار که شد، وقت کنارش بودن رو هدرِ ظرف‌ها نکنم. بیدار شده بود و سر رسیده بود و نگذاشته بود. نشانده بودم روی کابینت و با دست‌های کفی خوانده بود» اگر از مرگِ باورها از آدم‌ها دلم سرده، نوازش کن تو دستامو که خیلی وقته یخ کرده» دست‌های کفی‌ام را بوسیده بود و برایم از دوست‌داشتن گفته بود.

از فیلم‌های عاشقونه کجاشون برام جذابه؟ بعدشون. اونجایی که ساخته نشده. بعد از اونجا که آدم‌های قصه، سوءتفاهم‌ها وبدبختی‌ها و جنگ و کش‌مکش‌هاشان تمام شده و رسیدند به هم وفیلم تمام شده. می‌خواهم ببینم که بعدش چند مرده حلاجند، چه‌قدر مدارا می‌کنند، چه‌طور قدر عافیت نگه می‌دارند، کجا و چرا دوباره تمام می‌شوند.بس‌که باور ندارم بشود.

و اما آن صبح. برایم از دوست‌داشتن گفته بود. گفته بود: سارا، سارا، سارا… اون روز که گفتی اسمم ساراست، دلم ریخت. از خودم پرسیدم چطور می‌شود در یک لحظه عاشق دوتا سارا بود؟ پرسیده بودم: دوتا؟! گفته بود: دوتا. نامزدم هم اسم‌ش ساراست. امسال درس‌ش تمام می‌شود. برمی‌گردد.

با من دعا کنید

هیچ نشده که نشسته باشم برای خودم و دستم با گرمای چای‌ام لاس بزنه و دماش رو بپام تا نگذره از نقطه‌ای که یک لحظه قبل‌ترش داغه و یک لحظه بعدترش سرد و همینطور سرخوش، فکر کنم به اینکه هزار هزار آدم‌هایی که نمی‌شناسمشون، الان درد دارن، غم دارن و دست به دعان. هیچ نشده دلم خود‌جوش، نگرانِ غمِ نوعِ بشر بشه. دنیایِ من کوچیکه. آدم‌هایی که بهشون دست زدم، آدم‌هایی که باشون حرف زدم، کسایی که ازشون خوندم و اون‌هایی که براشون نوشتم.

اما غم چه مسریه، چه قاشق به دست نشسته سرِ هر سوراخِ سربسته‌مون به کَندن که کِرم‌طور بخزه تو تنمون و دردِ هر یک‌نفر از دنیایِ کوچیکمون، چطور غمِ دنیا رو هوار می‌کنه رو سرمون. چقدر دردی که برای ما نیست، برای ماست.

دختری الان تو کماست که از دنیای من نیست،نمی‌شناسمش. مثل تمام دخترهای دیگرِ در کما.اما براش دلم آشوبه، همه نذرهایی که از سر پوچ شدن اعتقاداتم هرگز ادا نشده بودن زنده شدن که ادا بشن، تا بشه براش نذر کنم. که برگرده و چه دست به دعا شدم. 

با من دعا کنید که برگرده، شاید امشب شما اون کسی باشید که صداش قراره شنیده بشه.

من هم که تکلیفم معلوم. دریای خزر گردم، خواهی تو اگر جوووونم

 : می‌تونم کمکتون کنم؟

_: بله. ایشون رو می‌برم. چقدر میشه؟

: ایشون رو تنها نمی‌فروشیم. اون‌یکی رو هم باید ببرین.

 

دنیا داره به سمتی پیش میره که یک آدم بخری، دوتا ببری. 

 

 

دستم به خیر میره. اما اونی که خیره، واقعا خیره؟

آبدارچی شرکت معتاده و این، در مقابل باقی بدبختی‌هاش چیزی نیست. اجاره نشینه و چهارتا دختر قد و نیم‌قد داره که دختر سوم، سندروم دانه. سال پیش که استخدام شد، پدرش سرطان داشت و هزینه درمان پایِ آبدارچی بود. مدیر هر ماه وقت حقوق دادن که می‌شد، میومد بالای سرِ ما و بسته به حال و روزمون با زبان خوش یا تهدید برای آبدارچی پول جمع می‌کرد. می‌دادم اما با اکراه. دستم به کمک به معتاد جماعت نمی‌ره اما فکر می‌کردم شاید همین کمک کوچیک ما کمی از سختی دخترها که اون زمان سه‌تا بودن کم کنه. آبدارچی وقتی اومد سه تا دختر داشت اما دلش پسر می‌خواست که عصای دستش بشه، انگار مزرعه داشته باشه مردک . می‌گفت اگر از پسِ خرجش برمی‌اومدم یک پسر هم می‌آوردم. پدر آبدارچی فوت کرد و کمک‌های ما به قوت خودش باقی بود و آبدارچی چهارمی رو هم آورد، باز هم دختر و من، دیگه کمک نکردم. مدیر عصبانی میشه از کمک نکردنم  من اما فکر می‌کنم کمک همین است که من می‌کنم. که پول دست آبدارچی نرسه و هرچه داره بشه سهم مواد و بدبختی بکشه، بلکه فکر بچه پنجم رو هم نتونه بکنه چه برسه به اقدام براش. من ترجیح می‌دم به اون بچه بیچاره کمک کنم که به وجود نیاد، به دنیا نیاد و بدبخت نباشه.

از کنار

خسته و مرطوب از دوش آخر شب دراز کشیدم تو تختم. تختم این روزها دلتنگ‌ام میشه. از وقتی سیگار کشیدن رو تو اتاقم ممنوع کردم، اتاقم از حوزه خونه خارج شده. شده مثل انباری ، فقط برای برداشتن و گذاشتن درش باز میشه. دل به دریا زدم و قانونم رو شکستم و گفتم همین یک نخ، اهالی هم که خوابن و هیچ کس نخواهد فهمید. سیگار رو با خودم آوردم به تخت و خوردم. سیگار رو می‌خورم، دود رو با پک‌های عمیق می‌فرستم ته گلو، آخرین جایی از گلو که میشه سوزشش رو احساس کرد نگه‌اش می‌دارم و بعد آروم می‌فرستم‌ش ته ریه و تا رسیدن، مسیرش رو با چیزی شبیه لامسه درونی دنبال می‌کنم، آخ از این لامسه درونی، آخ. دود رو حبس‌ می‌کنم و وقت پس دادن‌ش، خسیس‌ترین آدم دنیام. در حال سیگار کشیدن، بهترین «در حال»ِ دنیاست برای انجام کارهایی که دوستشون دارم، نگاه کردنِ لذیذ، فکر کردن، خوندن، نوشتن و این روزها، زیاد می‌نویسم. امشب اما چیزی برای نوشتن نبود، نشستم به خوندن و چیزی برای نوشتن پیدا شد. چیزی که کسی قبل از من نوشته بودش.

آیدا: 

من با تو قهرم تو با من آشتی

گفت بهم زدیم و انقدر خونسرد گفت که انگار نه انگار بار قبل با چه شوقی نشانده بودم به تماشای عکس‌های دختر و عکس‌های مشترکشون. گفت رفته بود سر وقتِ گوشیم و اس‌ام‌اس‌هام رو خونده بود، احتمالا تا قبل از » بیا بکنم» ی که در جوابش زده بودم » فردا» قصد نداشته به روم بیاره، به هر حال خیلی وقت بود دنبال بهانه بودم تمومش کنم، انقدر خوب بود که بهانه‌ای نبود تا این. و خندید. گفتم رفته بود سرِ گوشیت؟ گفت منم وقت دعوا فقط همین رو می‌تونستم بگم. و باز خندید. نشد بخندم. تصویر دست‌های حلقه شده دختر دور گردنش و عکس‌هایی که دیده بودم نگذاشت بخندم. دختر رو شام می‌برده بیرون و دنبال بهانه بوده، می‌رفتند سفر و لجظه لحظه از دختر فیلم می‌گرفته، در حال خندیدن ، حرف زدن، راه رفتن، و دنبال بهانه بوده. می‌خوابیدن و می‌بوسیده ، می‌بوسیده و بیدار می‌کرده و دنبال بهانه بوده . دختر از این دوست داشتن و بدتر از از این دوست داشته شدن سرخوش و سرخوش‌تر می‌شده، باورش به مرد، بالغ و بالغ‌تر می‌شده و مرد، دنبال بهانه بوده. دخترها از رویاهاشون جدا نیستن، خونه دارن تو رویاشون، گلدون میذارن کنار پنجره، صندلی کنار ایوون، ظرف گلابی روی میز، عکس دونفره روی در یخچال، لباس خواب روی تخت. آفتاب از پنجره می‌ریزه روی فرش‌شون، قطره‌های آب می‌مونه روی دست‌شون، مرد نشسته رو مبل‌شون. مرد باید می‌گفته. باید لحظه‌ای که فکر جدایی از سرش گذشته یک ندایی به دختر می‌داده. باید وقت می‌داده به دختر که دوست داشتنی‌هاش رو از این خونه‌ برداره و ببره قبل از این که بوم، همه‌اش دود بشه .

ته تمام رابطه‌های من از سرشون پیدا بوده، هر خوشی و ناخوشی‌ای که گذاشتند وسط، دنگ‌ام رو دادم. هر شب حساب‌ام رو صاف کردم به این احتمال که فردایی در کارِ ما نیست. خوشحال نیستم از اینکه هیچ عاشقانه‌ای برای من نیست(سلام کاویان) اما خوشحالم که راه چنین بی‌رحمی‌هایی رو به روی خودم بستم. تاب آوردنش تو طاقت من نیست. این بی‌رحمیه. که یک‌طرف رابطه رو تو ذهنش تموم کنه و به زبونش نیاره، در حال بودن به نبودن عادت کنه و به بودن عادت بده، رفته باشه وقتی به نظر می‌رسه داره میاد. قراره باشه.

به هر حال زنده‌ایم

نوعی درخت تو جنگل‌های گیلان زندگی می‌کنه که بلده خودش رو قلمه بزنه. شاید قلمه کلمه درستی نباشه، خودش رو جوش می‌ده. یک شاخه رو که از پایین دنبال کنی، می‌بینی تنه‌اش، جابه‌جا با هر شاخه‌ای که نزدیکش بوده جوش خورده و جدا شده و رفته سراغ شاخه بعدی. گاهی دو شاخه در چندین نقطه به هم جوش خوردن و دوباره جدا شدن و باز بالاتر به هم پیچیدن ، بعضی شاخه‌ها یک گره بیشتر ندارن، یکجا به یک شاخه گره خوردن و جدا شدن و مسیرشون رو از همه شاخه‌ها جدا کردن. اسم درخت رو یادم نیست، اما اگر قرار باشه براش اسم بزارم، اسمش رو می‌ذارم درخت»ما» . هر شاخه انگار یکی از ما باشه، اون که مدام به این و اون بسته و بریده و بسته و بریده و همچنان می‌بندد و می‌بره . یا اون‌ها که یکجا به هم رسیدن و یکجا خیال کردن که از هم بریدن، اما هر مسیری که می‌رن باز به هم می‌رسن و میرن و باز میرسن و آش کشک خاله‌ن برای هم. یا کسایی که یکبار رسیدن و بریدن و عطای هر چه رسیدن‌ه رو به لقاش بخشیدن.

و حتما دوست دارین بشنوین از اونها که به هم رسیدن، به هم پیچیدن و پیچان پیچان تا ته مسیر با هم‌ن، اما باید بگم که متاسفم، نه اینکه نظر شخصیم باشه، درخت همچین شاخه‌هایی نداشت.

کلاغی در ذهن و سنگی در دست و ای داد

 زندگی‌م وارد مقطع بدی شده، جایی که گند امیدها دراومده اما هنوز قطع امید نکردم. جایی که معیارهام هیچ شباهتی به حتی یک‌سال پیش ندارن اما معیارهای جدید انقدر امتحان پس نداده‌اند که جرات کندن از قبلی‌ها و بستن به جدیدها رو ندارم. انتظارم از زندگی خوب، از دنیای شاد و از عیش و خوشی‌ها با هیچ تقریبی به زندگیِ نرمالِ آدم‌های اطرافم نزدیک نیست اما ترس از عاقبتِ لذت‌های غیر متداول، دست و بالم رو برای ورود به دنیای جدید بسته. خودم رو در هیچ جای عرفِ معروف نمی‌تونم بگنجونم، آدم‌ها پرن از قید و بند، پرند از بسته‌های ریز و درشتِ سیاه و سفید و خوب و بد اما برای من هیچ سیاهی نیست، هیچ بدی، هیچ زشتی نیست ، قانون نوشتم برای خودم که «هر چیز که در هر لحظه حال هرکس را خوش کند مجاز است » . برای همه مجاز می‌دونم اما پای عمل خودم که می‌رسه صدتا تبصره می‌زنم تنگش، پررنگ‌ترینش اینکه» به این شرط که حال کسی بد نشود» و این تبصره‌ایه که تبصره نیست، برهان خلفه. مثال اینکه غیر عرف‌هایی که حال منِ نا امیدِ در آستانه سی سالگی را خوش کند، حال دوقلوهای بیست و دوسالهء امیدوارم را ناخوش خواهد کرد.

و اینکه خود این دنیای جدید و آدم‌هایش که شب‌ها و به وقت مستی بی‌قانوند، صبح‌ها می‌نشینند به قضاوت. قانون من برای قضاوت اینه که» جای قضاوت توی ذهنه نه روی زبون، هر چی هست باید همون‌جا بمونه» اما انگار فقط قانون منه. کاش حداقل فقط به این یک قانونم ایمان می‌آوردند تا دنیا جای بهتری شود برای زندگی