حالا‌هر‌چی

آخرالزمان من است اینجا. به حساب خودم می‌رسم

جز وقت‌هایی که غم به ناگاه و بی‌خبرمی‌زنه به جونم و اشک‌هام پیش از اینکه فرصت کنم خودم رو جمع و جور کنم سر می‌خورند روی گونه‌ام، غم رو انکار می‌کنم. از تصویر درهم‌شکستگی خودم بیزارم. یکبار برای نسیم گفتم که مامان چطور مرد، نشستم و تعریف کردم بی هیچ حسی تو صورتم که بازتاب اونچه باشه که در درونم می‌جوشید. جوری گفتم که انگار اخبارگویی جملات رو از روی مانیتوری بخونه که روبروشه و در تصویری نیست که ما می‌بینیم. انگار نه انگار که سرِ من اومده باشه. انگار نه انگار که دختری که برای تنها بار در زندگی کنترل از دست داده بود و حمله کرده بود به آدم‌ها که جیغ نکشن، که مادرش جون به سر نشه و تمام وقتِ تقلا برای ساکت کردن اونها لب‌هاش رو گاز گرفته بود که صداش درنیاد و به نجوا التماس کرده بود که سکوت کنند، من بودم. انگار نه انگار که من بودم اون دختری که مادرش وقت مرگ روبرگردوند ونگاهش نکرد. من خون‌سرد گفتم و نسیم تا صبح گریه کرد. من از تصویر غمگینم بیزارم. انقدر منزجرم که بیرونش کردم از زندگی، از جایی به بعد حتی پایِ غم این و آن هم ‌ننشستم. یکباربه تازگی نشستم پایِ حرفِ دوستم و از بیماری‌اش گفت، دوستم از درد می‌گفت و من به خودم می‌گفتم که باید ناراحت باشم اما نبودم، دردش همانقدر ناراحتم می‌کرد که ناراحت بودم از سرد شدن چای‌ام حین از درد گفتن‌اش و چه پنهان از کسی که در دلم کمی شاد هم بودم که زورم به غم رسیده. که پوزه غم رو به خاک مالیدم. که حتی عصرهای جمعه هم دلم نمی‌گیره. اما به این سادگی نیست. خاطرات تلخ همیشه در کمین‌ان، ساکت و آروم گوشه ای از وجود آدم نشستن و فراموشی درکار نیست. یک عکس از آدمی که نمی‌شناسی، به سادگی تو رو به تمسخر می‌گیره که تو بودی؟ تو بودی که غمگین نمی‌شدی؟ تو بودی که یادت برده بودی؟ به شهرزاد فکر می‌کنم و به همه عکس‌های خندونی که دیده بودم. که اینکه چند بار لابه لای این خنده‌ها گریه اومده بوده و هق‌هق شده بوده. که چقدر پشتِ اون امیدش ناامیدی بوده، چقدر از امیدش به زندگی خوندیم و چقدر ناامیدی‌هاش رو نگذاشت که ببینیم. که شاید مثل من از تصویر ناامیدش بیزار بوده و حالا کجاست؟ به کجا می‌برد این امید ما را؟ شهرزاد حالا همونجاست.

Advertisements

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید: